پروژه غرب برای تضعیف ایدئولوژی‌های رقیب و بازتعریف نظم نوین جهانی

تحولات چند دهه اخیر نشان می‌دهد که منازعه جهانی صرفاً به حوزه نظامی و اقتصادی محدود نمانده و بیش از پیش به عرصه ایدئولوژی و معنا منتقل شده است. برخلاف تصور رایج پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مبنی بر «پایان تاریخ» و پیروزی قطعی لیبرال‌دموکراسی، شواهد نشان می‌دهد که رقابت ایدئولوژیک نه‌تنها پایان نیافته، بلکه وارد مرحله‌ای پیچیده‌تر و نرم‌تر شده است. در این چارچوب، یکی از اهداف راهبردی غرب، تضعیف دو طیف عمده از ایدئولوژی‌های رقیب بوده است: نخست، ایدئولوژی‌های چپ، کمونیستی و سوسیالیستی؛ و دوم، ایدئولوژی‌های مذهبی که داعیه تنظیم نظم اجتماعی و سیاسی بر مبنای ارزش‌های دینی دارند.

از منظر غرب، هر دو جریان یادشده در یک نقطه مشترک‌اند: هر دو، منطق سرمایه‌داری لیبرال و نظم جهانی مبتنی بر بازار آزاد را به چالش می‌کشند. ایدئولوژی‌های چپ با طرح مفاهیمی چون عدالت توزیعی، مالکیت جمعی و نقد تمرکز سرمایه، بنیان‌های اقتصادی لیبرالیسم را زیر سؤال می‌برند؛ و ایدئولوژی‌های مذهبی نیز با تأکید بر مرجعیت ارزش‌های دینی، مشروعیت فرهنگی و اخلاقی نظم سکولار غربی را مورد تردید قرار می‌دهند. از این رو، این دو جریان، اگرچه از حیث مبانی نظری متفاوت‌اند، اما در منطق راهبردی غرب، در ذیل عنوان «ایدئولوژی‌های برهم زننده نظم لیبرال» قرار می‌گیرند.

در سطح گفتمانی، غرب تلاش کرده است ایدئولوژی‌های چپ را با شکست‌های تاریخی، ناکارآمدی اقتصادی و سرکوب سیاسی پیوند بزند و از این طریق، آن‌ها را در افکار عمومی جهان بی‌اعتبار سازد. روایت مسلط رسانه‌ای، تجربه‌های سوسیالیستی را نه به‌عنوان پروژه‌های تاریخی پیچیده، بلکه به‌عنوان نمونه‌های قطعی شکست معرفی می‌کند و بدین‌وسیله هرگونه بازاندیشی در بدیل‌های اقتصادی را غیرواقع‌بینانه جلوه می‌دهد. همزمان، مفاهیمی چون «موفقیت فردی»، «رقابت آزاد» و «کارآفرینی» به‌عنوان ارزش‌های جهانی تبلیغ می‌شوند تا جایگزین گفتمان عدالت اجتماعی و برابری ساختاری گردند.

در مورد ایدئولوژی‌های مذهبی نیز، راهبرد مشابهی دنبال می‌شود. غرب با قدرت رسانه‌ای که در اختیار دارد، جریان دینی را با پیوند دادن با افراط‌گرایی، خشونت و واپس‌گرایی، در سطح جهانی بی‌اعتبار می‌سازد. در بسیاری از روایت‌های رسانه‌ای، دین نه به‌عنوان منبع هویت و اخلاق اجتماعی، بلکه به‌مثابه مانعی در برابر توسعه، آزادی و عقلانیت معرفی می‌گردد. نتیجه این سیاست‌های غرب، تقویت نوعی سکولاریسم تهاجمی است که نه صرفاً جدایی دین از سیاست، بلکه حذف دین از عرصه عمومی را دنبال می‌کند.

در سطح ژئوپلیتیک، این سیاست‌های گفتمانی با ابزارهای عملی نیز همراه بوده‌اند. تحریم اقتصادی دولت‌هایی که گرایش‌های سوسیالیستی یا دینی دارند، فشار دیپلماتیک، مهندسی افکار عمومی از طریق رسانه‌های فراملی، و حمایت گزینشی از جریان‌های همسو با نظم لیبرال، بخشی از سازوکارهای اعمال این راهبرد به شمار می‌رود. در این چارچوب، بی‌ثبات‌سازی دولت‌های مستقل از نظم سرمایه‌داری جهانی، نه به‌عنوان اقداماتی مقطعی، بلکه به‌عنوان بخشی از یک الگوی ساختاری قابل تحلیل است.

همزمان با تضعیف این ایدئولوژی‌ها، پروژه‌ای بزرگ‌تر در حال پیگیری است: شکل‌دهی به آنچه از آن با عنوان «نظم نوین جهانی» یاد می‌شود. این نظم نوین نه بر مبنای رقابت ایدئولوژی‌ها، بلکه بر محور سلطه سرمایه مالی، شرکت‌های فراملیتی و نهادهای بین‌المللی همسو با غرب سامان می‌یابد. در چنین نظمی، دولت‌های ملی تضعیف شده و سیاست‌های اجتماعی در برابر منطق بازار عقب‌نشینی می‌کنند. ارزش‌های فرهنگی نیز به‌تدریج به کالاهای مصرفی بدل می‌شوند و هویت‌های دینی و طبقاتی جای خود را به هویت‌های فردی و مصرف‌محور می‌دهند.

از این منظر، تضعیف ایدئولوژی‌های چپ و مذهبی را نمی‌توان صرفاً یک جدال نظری دانست، بلکه باید آن را بخشی از پروژه‌ای گسترده برای تثبیت نظم اقتصادی، فرهنگی و سیاسی مطلوب غرب تلقی کرد. این پروژه می‌کوشد بدیل‌های موجود را یا به حاشیه براند یا آن‌ها را در قالب‌هایی بی‌خطر و غیرسیاسی بازتعریف کند. بدین‌ترتیب، عدالت اجتماعی به مسئولیت فردی تقلیل می‌یابد و دین از یک نظام معنابخش اجتماعی به یک امر شخصی و خصوصی فروکاسته می‌شود.

در نهایت، می‌توان گفت منازعه امروز جهان بیش از آنکه نزاع سرزمین‌ها باشد، نزاع روایت‌هاست:

نزاع میان روایت عدالت جمعی و روایت بازار آزاد؛

نزاع میان روایت معنویت اجتماعی و روایت سکولاریسم مصرف‌محور؛

و نزاع میان نظم چندقطبی مبتنی بر تنوع ایدئولوژیک و نظمی که غرب می‌کوشد آن را به‌عنوان تنها مسیر ممکن توسعه و پیشرفت به جهان تحمیل کند.

بر این اساس، تضعیف ایدئولوژی‌های چپ و مذهبی را باید در چارچوب تلاش برای مهار هرگونه الگوی بدیل فهم کرد؛ الگویی که بتواند خارج از منطق سرمایه‌داری لیبرال، نظم اجتماعی و سیاسی مستقل خود را تعریف کند. به بیان دیگر، مسئله اصلی نه صرفاً اقتصاد است و نه صرفاً دین، بلکه کنترل میدان معنا و تعیین این پرسش بنیادین است که «جهان چگونه باید اداره شود» و «چه ارزش‌هایی باید مبنای نظم آینده قرار گیرد».

 

✍️سید محمد محمدی

رویدادهای مهم افغانستان